تبليغاتX
باز هم کتاب تنهایی من ورق خورد

به همین سادگی

 

محبّت کن


 به سادگی 

 
بر محبّتت  پیرایه ای مبند 

 

 که پیرایه ها

 

از محبّت سایه ای می سازند


که به جای نور

تاریکی را  به ارمغان می آورد


 آغوشت را بگشا


و برای آغوشت

 

شرطی مگذار !

 

به همین سادگی


!! نوشته شده توسط نیما | | جمعه یکم آبان 1388 •

بی تو

 

 تو را گم كرده ام امروز ...

 

و حالا لحظه های من گرفتار سكوتی سرد و سنگينند ...

 

 

و چشمانم كه تا ديروز به عشقت می درخشيدند، نميدانی چه غمگينند، هوای گريه دارند

 

 

چراغ روشن شب بود برايم چشم های تو نميدانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام...

 

 بی تاب و دلگيرم

 

كجا ماندی كه من بی تو هزاران بار             در هر لحظه مي ميرم

 

!! نوشته شده توسط نیما | | شنبه هجدهم مهر 1388 •

شما نجار زندگي خود هستيد


نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده ميکرد.


يک روز او با صاحبکار خود موضوع را درميان گذاشت.


پس از روزهاي طولاني و کار کردن و زحمت کشيدن ، حالا او به استراحت نياز


داشت و براي پيدا کردن زمان اين استراحت ميخواست تا او را از کار
بازنشسته کنند.


صاحب کار او بسيار ناراحت شد و سعي کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر
حرفش و تصميمي که گرفته بود پافشاري کرد.


سرانجام صاحب کار درحالي که با تأسف با اين درخواست موافقت ميکرد ، از او
خواست تا به عنوان آخرين کار ، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد.


نجار در حالت رودربايستي ، پذيرفت درحاليکه دلش چندان به اين کار راضي نبود.
پذيرفتن ساخت اين خانه را برخلاف ميل باتني او صورت گرفته بود.


براي همين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه کرد و به سرعت و بي دقتي ،
به ساختن خانه مشغول شد و به زودي و به خاطر رسيدن به استراحت ، کار را
تمام کرد.


او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.


صاحب کار براي دريافت کليد اين آخرين کار به آنجا آمد.


زمان تحويل کليد ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: اين خانه
هديه ايست از طرف من به تو به خاطر سالهاي همکاري!


نجار ، يکه خورد و بسيار شرمنده شد.


در واقع اگر او ميدانست که خودش قرار است در اين خانه ساکن شود ، لوازم و
مصالح بهتري براي ساخت آن بکار مي برد و تمام مهارتي که در کار داشت براي
ساخت آن بکار مي برد.


يعني کار را به صورت ديگري پيش ميبرد.

اين داستان ماست!!!


ما زندگيمان را ميسازيم. هر روز ميگذرد.


گاهي ما کمترين توجهي به آنچه که ميسازيم نداريم ، پس در اثر يک شوک و
اتفاق غيرمترقبه ميفهميم که مجبوريم در همين ساخته ها زندگي کنيم.


اگر چنين تصوري داشته باشيد ، تمام سعي خود را براي ايمن کردن شرايط
زندگي خود ميکنيم. فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم
، ممکن نيست.



شما نجار زندگي خود هستيد و روزها ، چکشي هستند که بر يک ميخ از زندگي
شما کوبيده ميشود.


يک تخته در آن جاي ميگيرد و يک ديوار برپا ميشود.


مراقب سلامتي خانه اي که براي زندگي خود مي سازيد باشيد.

 

!! نوشته شده توسط نیما | | چهارشنبه هشتم مهر 1388 •

پدر بزرگ شدن

 

پدر بزرگ شدم ،دخترم پسر زایید

 

        خجسته بادا گفتم- که این بباید گفت

 

زنم که او هم مادربزرگ شد نوه را

 

        به بر گرفت و ببوسید و شاد گشت و شکفت

 

            فرا رسید چو شب، گفتم ای خدا چه کنم

 

           زنم چه( گفتی )پرسید و پاسخی نشنفت

 

     پدربزرگ شدن خود به خود ندارد عیب

 

            چگونه در بر مادربزرگ باید خفت ؟!

 

شعر طنز از اخوان ثالث     

!! نوشته شده توسط نیما | | شنبه هفتم شهریور 1388 •

دل من و گوش تو

دل من


حرفی دارد به اندازه تمام دنیا


گوش تو آیا


به اندازه تمام حرف های من جا دارد ؟

!! نوشته شده توسط نیما | | پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 •

 

مطالب زیر را مطالعه فرمایید و در صورت تمایل با شماره مذکور تماس بگیرید:

 

۱.طراحی وب سایت(( دینامیک - استاتیک ))

 

۲. اسمبل کردن کامپیوتر و نصب ویندوز

 

۳. پیاده سازی شبکه برای شرکت ها

 

۴. آموزش اس کیو ال سرور ۲۰۰۸ (( ساعتی ۷۰۰۰ تومان ))

 

۵. آموزش سی شارپ. نت  (( ساعتی ۷۰۰۰ تومان ))

 

۶.آموزش ویندوز و اینترنت (( ساعتی ۵۰۰۰ تومان ))

 

شماره تماس : ۰۹۱۲۷۳۷۰۵۷۸

 

!! نوشته شده توسط نیما | | دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 •

اینگونه باش

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

 

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود

 

شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

!! نوشته شده توسط نیما | | سه شنبه شانزدهم تیر 1388 •

عرض کنم خدمت شما ...

بعد از سلام عرض شود خدمت شما

 

ما نیز آدمیم بلا نسبت شما

 

بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم

 

یک عمر داده است دلم زحمت شما

 

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

 

با عشق باز بود سر صحبت شما

 

اما!هنوز هم که هنوز است به دلم

 

سر میزند زنی به قد و قامت شما

 

انگار سالهاست که کوچیده ای وما

 

بر دوش می کشیم غم غربت شما

 

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

 

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

 

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

 

بانو خدا زیاد کند عزت شما

!! نوشته شده توسط نیما | | یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 •

نیمه ی روشن

 

بازوهایت  را بر سطح پیرترین ستاره یافتم
برگ ها مچاله شدند

دوباره آرزو کردم
فضا  شکسته شد


ستاره ها از پایه های میزتحریر
بیرون خزیدند

در تاریکی ایستاده بودی
نیمه ی روشن ات  دور می شد

!! نوشته شده توسط نیما | | دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 •

درس زندگی !

یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد...

یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟

 کلاغ جواب داد: البته که می تونی!

 خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد...

 یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!

                                                

نتیجه اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی!

!! نوشته شده توسط نیما | | پنجشنبه دهم بهمن 1387 •